درود.
۱)
دكتر سيد حسين نصر ، مهمان معاونت فرهنگي بود. منم كه مشتاق مسائل عرفاني . سريع ثبت نام كرديم تا شايد بهره اي از اين عالم بزرگ ببريم.
بحث در مورد عرفان شعرا ي ايراني و معرفت شناسي آنها بود.
۱ ساعت گذشت تا نوبت به سوال و جواب رسيد ، كسي در مورد تصوف و شوق مولانا به ايزد سوال پرسيد.
بعد از جواب او من سريع فرصت را غنيمت شمردم و سوالي رو كه مدتها بود ذهن من رو مشغول كرده بود از او پرسيدم.
من : سوال من در مورد حالت خاص شعر مولوي است. خيلي از اشعار او از يك كشش مخصوص تراوش ميكند( خواستيم جلوي استاد كم نيارم چند تا كلمه ي سره هم انداختم وسط حرفام)
به نظر مي رسد آتش و شوقي در روح او باشد كه به خاطر چيزي شعله ور شده است.براي مولوي مساله نبود دوست و رهبر معنوي اش شمس بود. با اين وجود چرا ما شاهد احساسات بيش از حد هستيم ؟ يكي رنج و شوق ديگري عشق. آيا هردوي اينها براي رسيدن به درك الهي لازم است؟
چرا پيوند رنج و شوق؟ مگر نمي شود بدون اين همه فرياد و فغان خدا را شناخت؟
استاد يه نگاهي كرد( گفتم الانه كه بگه اين مهملات(!) چيه به هم مي بافي؟) اما جواب داد
دكتر سيد حسين نثر:
اين خيلي روشنه.اجازه بدبد يه مثال بزنم . اگر شما يك مرد جوان باشيد( كه بودم!) و در حال شروع يك تجارت ، قطعا تنها به كارتان فكر خواهيد كرد. حال فرض كنيد يك مرتبه عاشق دختر جواني شده ايد .ويژگي عشق وارد زندگيتان مي شود و شما را آشفته مي سازد. قبل از آن صبح از خواب بيدار مي شديد ، صبحانه مي خورديد و به دانشگاه مي رفتيد ، اما حالا عشق به تمام زندگيتان رونق مي بخشد. و شما به جاي مسائل ديگر تنها به آن دختر فكر مي كنيد. حالا اجازه بدبد كم كم از عشق زميني دور بشيم. از آنجايي كه مقصود از عشق رسيدن به آن شخص به خصوص است، هستي جدا شده ي معشوق و عاشق از هم رنج و شوق مي آفرينند. عشق، فقدان توام با رنج است . ما حتي در غرب نمايشنامه ي بسيار معروف" تريستان و ايزولد"( اعتراف
مي كنم من هم براي اولين بار بود كه اسم اين نمايشنامه رو مي شنيدم) كه واگنر به اجرا در آورد را داريم كه داستان عاشق و معشوقي رو به تصوير مي كشد كه سرانجامشان به مرگ ختم مي شود.از آنجايي كه واگنر نه عارف بود نه صوفي اين اثر با ساحت ظاهري همخواني دارد. وليكن اين نمايشنامه يك نمايشنامه ي قرون وسطايي است و اين نشان مي دهد كه حتي در آن دوران هم عقيده داشتند كه عشق نمي تواند جدا از رنج باشد.
داستان ليلي و مجنون هم چون داستان رومئو و ژوليت نشانگر اين گونه عشق هاي شديد انساني است . اما اين آثار براي بيان امري پر مغز تر سروده شده اند و آن عشق الهي است.
اگر خدا ما را دوست نداشت نمي توانستيم به او عشق بورزيم و صوفيان كساني اند كه اين عشق را درك كرده اند. اين شبيه دومين روزي است كه در مورد آن مرد جوان ، يكي دقيقا مثل شما( اين قسمت با خنده ي دوستان مه به ما لطف داشتن همراه شد!) ذكر كردم.
روز اول او عاشق نبود و تنها تجارت مي كرد ناگهان در روز دوم،عشق آمد. انسانهايي هستند كه عشق الهي رو در زندگيشان حس مي كنند. همچون غوطه ورشدن اين آقا( به من اشاره كرد) در عشق يك بانوي زيبا( دست بردار نبود كه!- خنده ي حضار) يا عشق يك خانم نسبت به يك آقا . به محض اينكه اين عشق در روح انسان جاي گرفت با خود شور مي آورد. شوق
از عشق جداشدني نيست و از آنجا كه عاشق هرگز مستقيما به معشوق دسترسي ندارد و معشوق محبوبش را مستقيما دربر نگرفته است ، هر دو رنج مي كشند. اين است چگونگي ارتباط رنج و شوق به هم .
برداشت كاملا آزاد است
۲)
گفتم:
نه غم و نه غم پرستم ، ز غم زمانه رستم كه حريف او شدستم كه در ستم ببستم
گفت:
تو زاهد و مستوري ، در هستي خود مانده تا نيست نگردي تو ، كي محرم ما آيي
گفتم:
زان زنده ام كه هنوز از حجاب عشق رخسار يار را به تامل نديده ام
گفت:
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اي بي خبر ز لذت شرم مدام ما
گفتم:
همه ي قبيله ي من عالمان دين بودند مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
گفت:
چون در همه جا عكس رخ يار توان ديد ديوانه نيم من كه روم خانه به خانه؟
گفتم:
عاقلان ديوار زندان رخنه مي سازند و من نقش يوسف بر در و ديوار زندان مي كشم
گفت:
در كار گلاب و گل ، حكم ازلي اين بود كان شاهد بازاري ، وين پرده نشين باشد
گفتم:
زين خلق پر شكايت گريان ، شدم ملول آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست
گفت:
گوشه گير كه از ياد خلايق بروي نه كه از عزلت خود شهرت عنقا يابي
گفتم:
ما را با تو سري است كه گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم برآن سريم
گفت:
اگر صد قرن ازين علم بپويي سوي آن بالا چو ديگر سالكان خود را هم اندر نردبان بيني
گفتم:
كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي كه به كوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
گفت:
از خود گذر اي يار و بدورس كه كسي نيست غير از تو ميان تو و مطلوب تو حايل
برداشت کاملا آزاد است
۳)
حضرت علی (ع) مي فرمايد: در باره ي آنچه كه مي دانيد سخن مرانيد. زيرا همواره چيزهايي كه نمي دانيد افزون تر از آن چيزي است كه تصور مي كنيد مي دانيد.
ايام به كام
بدرود